مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
462
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
با دو دست گرفته ، بگريستم و فرياد زدم . آن پليدك بر من مىخنديد و ميگفت : هراس مكن . و اما دو تن رفيقان من شير خورده ، درحال ، نابينا شدند . و آن پليدك برخاسته ، در غار فروبست و به من نزديك آمد . مرا تجربت كرد . ديد كه نزار هستم و گوشت ندارم . جز من ديگرى را تجربت كرد و او را فربه يافته ، فرحناك شد . پس از آن سه گوسپند بر آن سيخها كرده ، بر آتش نهاد و او را بريان كرد و بسوى رفيقان من آورد . ايشان بخوردند . غول نيز با ايشان بخورد و بخفت . من با خود گفتم : تا او در خواب است ، بايدش كشت . ولى چگونهاش بكشم ؟ آنگاه از سيخهاى آهنينم بخاطر آمد . درحال ، برخاسته ، دو سيخ در آتش نهادم و ساعتى صبر كردم كه مانند اخگر سرخ گشتند . پس از آن سيخها بدست گرفته ، بر آن پليدك نزديك شدم و سيخها بر دو چشمان او نهاده ، به قوت تمام فروبردم . درحال ، آن پليد برپاى خاست و به آن كورى ، همىخواست مرا بگيرد . من بيك سوى غار بگريختم و او درپى من بدويد . من با آن نابينايان كه در نزد او بودند ، گفتم : با اين پليدك چه بايد كرد ؟ يكى از ايشان گفت : برخيز و به اين طاق فراز شو . در آنجا شمشيرى هست . آن را برداشته ، اين پليدك را بكش . من برخاسته ، بسوى طاق بالا رفتم و شمشير گرفته ، بسوى او روان شدم و با شمشير ، دو نيمهاش كردم . بانگ بر من زد و گفت : اكنون كه مرا كشتى ، ضربت ديگر بزن . من خواستم كه شمشيرى ديگر زنم . مردى كه مرا بشمشير دلالت كرده بود ، گفت : مزن كه از ضربت ديگر زنده مىشود و ما را هلاك كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفتاد و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ساعد گفت : آن مرد از ضربت دوم ، مرا منع كرد . من سخن او بپذيرفتم . درحال ، پليدك بمرد . آن مرد با من گفت : برخيز در